Saturday, August 1, 2009

خانه ام آتش گرفتست

خانه ام آتش گرفتست آتشی جان سوز
هر طرف می سوزد این آتش پرده ها و فرش ها را تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ وَ خروش گریه ام ناشاد
ز درون خسته ی سوزان می کنم فریاد ای فریـــــــــــــــــاد
خانه ام آتش گرفتست آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش نقش هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار در شب رسوای بی ساحل
وای بر من سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان ها روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد دشمنانم موذیانه
خنده های فتحشان بر لب بر منِ آتش به جان ناظر در پناه این مشبّک شب
من به هر سو می دوم گریان از این بی داد می کنم فریاد ای فریاد ای فریـــــــــــــــــاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان من به دستان پر از تاول این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش زان دگر سو شعله برخیزد
به گِردش دود تا سحر گاهان که می داند که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب مهربان همسایگانم از پی امداد سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد می کنم فریاد ای فریاد ای فریـــــــــــــــاد

1 comment:

  1. از ستیغِ آسمان پیوندِ البرز مه‌آلوده
    یا حریرِ رازبفتِ قصه‌های دور،
    بال بگشای از کنامِ خویش
    ای سیمرغ راز آموز!

    بنگر اینجا در نبردِ این دژآیینان
    عرصه بر آزادگان تنگ است
    کار از بازوی مردی و جوانمردی گذشته است
    روزگارِ رنگ و نیرنگ است.

    باد، این چاووشِ راهِ کاروانِ گُرد
    نغمه‌پردازِ شکستِ خیلِ مغرور سپاهِ من
    می‌سراید در نهفتِ پرده‌های برگ
    قصه‌های مرگ
    وان دگر سو،
    کرکس پیری، بر اوجِ آسمانِ سرد،
    گرم می‌خواند سرودِ فتحِ اهریمن.

    گفته بودی گاهِ سختی‌ها،
    در حصار شوربختی‌ها؛
    پرّ‌ِ تو در آتش اندازم به یاری خوانمت باری،
    اینک اینجا شعله‌ای برجا نمانده در سیاهی‌ها
    تا پرَت در آتش اندازم
    و به یاری خوانمت
    با چتر طاووسانِ مستِ آرزویِ خویش،
    از نهانگاهِ ستیغِ ابرپوشِ تیره‌ی البرز
    یا حریر رازبفتِ قصه‌های دور.

    شعله‌ای گر نیست اینجا تا پرَت در آتش اندازم
    و به یاری خوانمت یک‌دم به بامِ خویش؛
    بشنو این فریادها را بشنو ای سیمرغ!
    وز چکادِ آسمانْ پیوندِ البرزِ مه‌آلوده
    بال بگشای از کنامِ خویش.

    شفیعی کدکنی

    ReplyDelete